برادر
هنوز بوی لواشک و آلوچه می دهی
ببین
پنج قرانی ام را هنوز دارم
خاطرت هست ؟
با هم سوار بر چرخ و فلک
گذشتیم و رسیدیم
به اینجا !
و تو
امروز
گلنگدن کلاشینکفت را می کشی
و من
واژه ها را حلال می کنم
و تو باز
در یک بازی نابرابر
مرا حرام .
با توام
برادر
هنوز
کوچه پس کوچه های شهر
بوی خوش دختران همسایه را می دهند .
هنوز
درخت پیر باغچه
کُنار می دهد
هنوز چهار پایه هست
بیا با هم کُنار بچینیم
کلاشینکفت را کنار بگذار
پرنده ها از تفنگ می ترسند .
((ماهان شاملو ))
خاشاک خفته به راه باد می دانست
چه پاییز دست به داسی
کمر به قتل عام گندم و بابونه بسته است .
ای کاش
بوته ی بی وطن
به راه باد می دانست
چه آواره ی بی منزل بیابان و
چه سوختن به خاکستر چاله ای !
تو پیرم کردی ملا عمر
مگر مرا به جرم کدام حرام
از پیچ و تاب تازیانه ی باد آفریده اند
که در سرزمین تو زن زاده شده ام ؟
دیگر چه می خوانی ام به خاموشی وطن
من
سار سر بریده به بالای دار
زن
کتک خورده پستو نشین تو
تو
دستاربند حدزنان هار
فتوا نویس قلعه ی قندهار
دیگر چه می خواهی از کشتن بودا به بامیان
بلبل به باد غیس ... ؟
دریغا کبوتر کشان کهنه کار !
سلیمه به سنگسار و
خواهرم به خانه مرد ٫
کودکانم به کابل و
شویم ... کرانه های کویت .
پس ما مگر
مقابل کدام کتاب بی معجزه مرده ایم
که بی پناهی آدمی را
جز جرز دیوار و مزار زنده به گوران ندیده اید !
پس این برقع پوش کابلی
کی از پستوی هزار حجاب به در خواهد شد ؟
دریغا ملا عمر
ای کاش می دانستی
تو را نیز به گمانم زنی زاییده است .
(( سید علی صالحی ))
باران دارد به خاط دلداری مادرانمان
هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید .
انگار همین شب رفته از پیش ما بودی
که ناگهان به واهمه گفتی : نگاه کن دکمه ی پیراهنم افتاد !
که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :
ــ سفر بخیر !
سفر بخیر مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !
حالا هزار چله ی بی چراغ از نشستن ماست
که ماه در غیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند ٫
حالا هزار سال تمام از قرار موعود ما می گذرد
که گهواره های آن همه رویا ٫ مدفون مویه های من اند .
دریغا مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !
مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن می گفتیم ؟
مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانی آفتاب
پرخسته بر شاخه سار خیس
خواب ارامش آسمان می دید ؟
پس چرا نیامدی !؟
پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟
دارد باران می آید
باران دارد به خاطر سنگ مزار من و
عریانی گریه های تو می بارد .
((سید علی صالحی ))
گیسوان تو باید باشد بانو
تا من از موی تو
شعر بگویم
قصه ها سازم از آن چین و شکن
اما
پشت این پارچه ها
شعر من خشکیدست
. . .
خواب ها می بینم
که تویی بی سرپوش
لخت و آزاد و رها
موی تو در باد است
و من آن لحظه ی ناب
حافظم در یاد است .
(( زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم ))
حافظی خواهم شد
گر که یک بار دگر
لخت و آزاد و رها
به تماشای تو من بنشینم
(( ماهان شاملو ))
می ترسید از خنده های پنهانی
اصلاْ شما
از خود ما می ترسید .
شما می ترسید و
ما زنده ایم
می کشید و
بازهم
زنده ایم .
شما از زندگان می ترسد .
(( ماهان شاملو ))
چراغ از خانه و شکوفه از انار
آب از پیاله و پروانه از پسین
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید
با رویاهامان چه می کنید !
ما رویا می بینیم و شما دروغ می کویید ...
دروغ می گویید که این کوچه ٫ بن بست و
آن کبوتر پر بسته ٫ بی آسمان و
صبوری ستاره بی سرانجام است .
ما گهواره به دوش از خوف خندق و
از رود زمهریر خواهیم گذشت .
ما می دانیم آن سوی سایه سار این همه دیوار
هنوز علائمی عریان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه ی ارغوان پیداست .
سرانجام روزی از همین روزها بر می گردیم
پرده های پوسیده ی پر سوال را کنار می زنیم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می دهیم
که آن سوی سایه سار این همه دیوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم نم روشن باران باقی ست.
ستاره از آسمان و باران از ابر ٫
دیده از دریا و زمزمه از خیال ٫
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله ٫
رود از رفتن و آب از آواز آینه گرفته اید ٫
با رویاهامان چه می کنید ؟
ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید ...
دروغ می گویید که فانوس خانه شکسته و
کبریت حادثه خاموش و
مردمان در خواب گریه اند ٫
ما می دانیم که آن سوی سایه سار این همه دیوار ٫
روزنی روشن از رویای شبتاب و ستاره روییده است
سرانجام روزی از همین روزها
دیده بانان بویه و رازداران دریا می آیند
خبر از کشف کرانه ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می آورند .
حالا بگو که فرض
سایه از درخت و ری را از من ٫
خواب از مسافر و ری را از تو ٫
بوسه از باران و ری را از ما ٫
ریشه از خاک و غنچه از چراغ نرگس گرفته اید ٫
با رویاهامان چه می کنید !؟
(( سید علی صالحی ))
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما ... ـ
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید
آب ریزی کوچک به هر سراچه ـ هر چند خلوت گاه عشقی باشد ـ
شهر را
از برای آن که به گنداب درنشیند
کفایت می کند .
(( احمد شاملو ))
بانو جان
کتاب ها را موش می خورد
اما عجیب این است
که موش های اینجا
قسمت های سیاسی را
خوشمزه تر می دانند
شاید ندانی تو
ولی موش های ولایت ما
در اینترنت هم به دنبال غذا می گردند
حال تمام خانه های شهر
پر از مرگ موش است .
(( ماهان شاملو ))
من با یک جواب ساده به این دنیا آمده ام
از من نپرس که چرا اینجا
همیشه شب است
نپرس که چرا پرندگان این شهر
تنها جغدان سیاه اند
در این زمستان خشک
اگر سردت بود
پیراهن من هست
ولی از من نپرس بانو
من با یک جواب ساده به این دنیا آمده ام
می دانم که روزی
دست در دست تو
هزار کبوتر مهاجر را
دانه خواهیم داد
می دانم
که روزی
به بهار می نشینیم
می دانم
یک جواب ساده را
آن روز دیر نیست .
(( ماهان شاملو ))
من بی تو
اینجا تمام شهر سلول انفرادیست
در مدارس این خاک
به کودکان می آموزند
بچه ها
ضمیر
تنها
اول شخص مفرد است
و شاید
تنها جایی که می توانی
نشانی از جمع ببینی
کتاب ریاضیست .
(( ماهان شاملو ))
نام خانوادگی : شاملو
شغل : دبیر کامپیوتر
تحصیلات : دانشجوی حقوق
علاقه ها : شعر . رمان و کلا ادبیات
شاعر مورد علاقه : احمد شاملو ـ سید علی صالحی
نویسنده مورد علاقه : صادق هدایت ـ رضا قاسمی
ورزش : شنا ـ بدنسازی
و پاسخ به بقیه ی سوالات در میل
داستان توی یه ساختمون تو کشور فرانسه می گذره . شما در قسمت اول کتاب حضور یک سگ به نام گابیک رو حس می کنید و در آخر می بینید که روح راوی داستان حلول می کنه توی روح همون سگ .
من ۴ بار این رمان رو خوندم و هر بار هم تونستم یه قسمت از کتاب رو درک کنم . درست مثل یه سمفونی که باید اون رو بارها شنید .
به شما هم پیشنهاد می دم برید کتاب رو بخونید .
در ضمن رضا قاسمی یه رمان دیگه داره به نام چاه بابل . البته به قشنگی همنوایی نیست ولی اگه بخونیدش ضرر نمی کنید . چون کتاب اجازه ی چاپ تو ایران رو نداره می تونید از سایت آقای قاسمی
دانلود کنید . آدرسشم اینه :www.rezaghassemi.org . البته فیلتر شده . منم فیلتر شکن بهتون معرفی نمی کنم . چون ما باید تابع مقررات جمهوری اسلامی باشیم .
اگه خواستید بهم میل بزنید واسه ی فیلتر شکن .
عزت زیاد