باران دارد به خاط دلداری مادرانمان
هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید .
انگار همین شب رفته از پیش ما بودی
که ناگهان به واهمه گفتی : نگاه کن دکمه ی پیراهنم افتاد !
که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :
ــ سفر بخیر !
سفر بخیر مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !
حالا هزار چله ی بی چراغ از نشستن ماست
که ماه در غیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند ٫
حالا هزار سال تمام از قرار موعود ما می گذرد
که گهواره های آن همه رویا ٫ مدفون مویه های من اند .
دریغا مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !
مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن می گفتیم ؟
مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانی آفتاب
پرخسته بر شاخه سار خیس
خواب ارامش آسمان می دید ؟
پس چرا نیامدی !؟
پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟
دارد باران می آید
باران دارد به خاطر سنگ مزار من و
عریانی گریه های تو می بارد .
((سید علی صالحی ))