تبليغاتX
مرثیه های خاک - دارد باران می آید
حدیث بی قراری ماهان
دارد باران می آید

باران دارد به خاط دلداری مادرانمان

هی گونه های من و سنگ مزار تو را می شوید .

انگار همین شب رفته از پیش ما بودی

که ناگهان به واهمه گفتی : نگاه کن دکمه ی پیراهنم افتاد !

که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :

ــ سفر بخیر !

سفر بخیر مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !

حالا هزار چله ی بی چراغ از نشستن ماست

که ماه در غیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند ٫

حالا هزار سال تمام از قرار موعود ما می گذرد

که گهواره های آن همه رویا ٫ مدفون مویه های من اند .

دریغا مسافر مغموم پاییز پنجاه و هشت !

مگر همین دقیقه ی نزدیک به دوری از امروز ما نبود

که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن می گفتیم ؟

مگر ندیدیم که پرنده از شدت پشیمانی آفتاب

پرخسته بر شاخه سار خیس

خواب ارامش آسمان می دید ؟

پس چرا نیامدی !؟

پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟

 

دارد باران می آید

باران دارد به خاطر سنگ مزار من و

عریانی گریه های تو می بارد .

                                          ((سید علی صالحی ))

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:58  توسط ماهان شاملو  |